
يك نفر دلش شكسته بود .توي ايستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود .منتظر ، ولي دعاي او دير كرده بود .او خبر نداشت كه دعاي كوچكش توي چار راه آسمان پشت يك چراغ قرمز شلوغ گير كرده بود .
او نشست و باز هم نشست . روزها يكي يكي از كنار او گذشت .
روي هيچ چيز و هيچ جا از دعاي او اثر نبود .هيچ كس از مسير رفت و آمد دعاي او با خبر نبود.
با خودش فكر كرد :پس دعاي من كجاست؟ او چرا نميرسد؟ شايد اين دعا راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد .رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد .رفت تا كه پيش از آمدن براي او دست دوستي تكان دهد. رفت پس چراغ چار راه آسمان سبز شد .رفت و با صداي رفتنش كوچههاي خاكي زمين جادههاي كهكشان سبز شد او از اين طرف، دعا از آن طرف در ميان راه با هم آن دو روبهرو شدند دست توي دست هم گذاشتند از صميم قلب گرم گفتوگو شدند واي كه چقدر حرف داشتند ...برفها كمكم آب ميشود شب،ذره ذره آفتاب ميشود و دعاي هر كسي رفته رفته توي راه مستجاب ميشود.
تقديم به اونهايي که تا اخرين لحظه توي ايستگاه استجابت دعا ميمونند قلبم کاروانسراي قديمي است.من نبودم که اين کاروانسرا بود/پي اش را من نکندم .بنايش را من بالا نبردم.ديوارش را من نچيدم.
من که امدم او ساخته بود و پرداخته.و ديدم که هزار حجره دارد.وازهرهجره قنديلي اويزان که روشن بودوميسوختواز روغني که نامش عشق بود.کليدش را به من نميدهند.درها را خودش ميبندد.خودش باز مي کند.اختيار داري اش با اوست.
ادامه مطلب
سوخته دلانیم، فراهم آمده ایم تا فریاد بر آوریم “یا ایّها العزیز مسنّا و اهلنا الضّر و جئنا ببضاعة مزجاه”
ای عزیز مصر وجود، مالک رقاب مُلکِ دل، ما برادران یوسف را مانندیم که دوری مان از تو، و نه دوری تو از ما به اضطرارمان افکنده و بضاعت نا چیزمان گوهر گرانبهای محبت توست که خود تو ارزانیمان داشته ای.
بتو پناه آورده ایم و از تو می خواهیم که بر ما تصدق نموده و پیمانه های کوچکِ دلمان را از چشمه سار ولایتِ خود لبریز نمائی.
چه کم گردد تو را دارای خرمن اگر رحمی کنی بر خوشه چینی
شنیده ایم امام علیه السلام پدر مهربان است. شنیده ایم دریای دل مهربانش به کوچکترین پیام محبتی موج بر میدارد و تمامی فرزندان خود را رهین لطف و کرمش می سازد.
ادامه مطلب

قطعه ی گمشده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است
این همه آب که در اقیانوس است
عرق شرم زمین است که سرباز کم است

Happy New Year

:: بدون شک شرکت می کنیم ::

در بین قصه هاى کهن ایرانى، قصّه پیرمردى را مى خوانیم که وقتى مرگ خویش را نزدیک مى یابد، پسرانش را فرا مى خواند و سخن از گنجى بزرگ به میان مى آورد که در مزرعه مدفون است. او بدون آنکه مکان دقیق نهانى گنج را به آنان بگوید چشم از دنیا فرو مى بندد.
فرزندان او در طلب گنج سرتاسر زمین مزرعه را مى کاوند و در پایان ناامید از پیدا کردن گنج، بر زمین زیر و رو شده و به خوبى شخم خورده، بذر مى پاشند. چند ماهى بعد، زمانى که انبوه چشم نوازِ گیاهانِ روییده از خاک خوب و آماده، به بار مى نشینند و محصولى سرشار و ثروتى فراوان به ارمغان مى آورند، راز گنج مزرعه گشوده مى شود و عاقبت اندیشى پیرمرد حکیم بر فرزندان آشکار مى گردد.
ادامه مطلب

شیخ عبدالحسین حویزاوی می گوید مردی به نام میرزا احمد رئیس شهرداری نجف اشرف بود، او مرد متدین و خوبی بود که به اجبار او را شهردار کرده بودند. شبی در عالم رؤیا به محضر امام زمان (عج) مشرّف شدن و دیدم که رئیس شهرداری نجف نزد ایشان حاضر است حضرت با تندی به او فرمودند: «چرا داخل شغل حکومتی شدی و اسم خود را در زمره آنها محسوب داشتی؟»
حجاب و عفت:
مرحوم آیت الله سید محمدباقر مجتهد سیستانی (ره) پدر آیت الله سید علی سیستانی تصمیم می گیرد برای تشرّف به محضر امام زمان (عج) چهل جمعه در مساجد شهر مشهد زیارت عاشورا بخواند. در یکی از جمعه های آخر، نوری را از خانه ای نزدیک به مسجد مشاهده می کند. به سوی خانه می رود می بیند حضرت ولی عصر امام زمان (عج) در یکی از اتاق های آن خانه تشریف دارند و در میان اتاق جنازه ای قرار دارد که پارچه ای سفید روی آن کشیده شده است. ایشان می گوید هنگامی که وارد شدم اشک می ریختم سلام کردم، حضرت به من فرمود: «چرا اینگونه به دنبال من می گردی و این رنج ها را متحمّل می شوی؟! مثل این باشید- اشاره به آن جنازه کردند- تا من بدنبال شما بیایم!»
بعد فرمودند: «این بانویی است که در دوره کشف حجاب - در زمان رضا خان پهلوی - هفت سال از خانه بیرون نیامد تا چشم نامحرم به او نیفتد.» (1)
رعایت حلال و حرام در زندگی
یکی دیگر از نگرانی های امام زمان (عج) بی توجهی مردم به حلال و حرام است. یکی از دانشمندان مدت ها در آرزوی زیارت حضرت مهدی (عج) بود، برای رسیدن به این هدف زحمت های فراوان کشید از جمله علم جفر آموخته و چلّه نشینی کرده و چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله رفته بود. اما هر چه می کوشید راه به جایی نمی برد تا به او گفتند: دیدار امام زمان (عج) برای تو ممکن نیست مگر در فلان شهر. او حدود 37 روز در آن شهر می ماند تا در بازار آهنگرها کنار دکان پیرمردی قفل ساز هنگامی به محضر امام زمان (عج) شرفیاب می شود که آن حضرت در کنار پیرمرد قفل ساز نشسته و با او گرم گرفته بودند و سخن می گفتند. در همین حال می بیند پیرزنی ناتوان و قد خمیده ،عصا زنان آمده و با دست لرزان قفلی را نشان داد و گفت: «برای رضای خدا این قفل را به مبلغ سه شاهی از من بخرید. من سه شاهی پول نیاز دارم.»
ادامه مطلب

اشاره:
پیامبر اعظم اسلام(ص) مجموعه تکاملیافته فضائل همه انبیاء و اولیای الهی در طول تاریخ و درخشانترین کهکشان عالم وجود است که هزاران منظومه و خورشید درخشان فضیلت و کرامت را در خود جای داده است. علم توأم با اخلاق، حکومت همراه با حکمت، عبادت همراه با خدمت به خلق، جهاد توأم با رحمت، عزت همراه با فروتنی، روزآمدی توأم با دوراندیشی و صداقت با مردم در عین پیچیدگیهای سیاسی از ویژگیهای بارز پیامبر اکرم(ص) است.۱
جلوه آشکار و مظهر اسمای خداوندی، نمونه انسان کامل و سرآمد تمام پیامبران و ختم رسل است.
احادیث بسیاری از چنین شخصیتی وجود دارد که به بیان اسامی و ویژگیهای اهل بیت گرامیاش میپردازد. هنگامی که میخواهد از کسی صحبت کند که او را همنام خود معرفی میکند۲ میفرماید:
آگاه باشید که هر کس (از پیامبران و امامان) پیش از او، نوید آمدنش را دادهاند، آگاه باشید که او برگزیده و انتخابشده خداوند است، آگاه باشید که او آنچه بگوید از پروردگارش میگوید و هشداردهنده به امر ایمان است.۳ و مردم را به یاری، اطاعت و پیروی از او فرا میخواند. همانی که خداوند متعال تمام معجزات انبیاء و اوصیاء(ع) را به دست مبارکش جاری میسازد.۴
ادامه مطلب

چه مژده ای زیباتر از آمدن بهار در پی یک زمستان تار و طولانی؟! چه بشارتی شیرین تر از بشارت خورشید در پی یک شب سرد و تاریک؟! چه پیامی نیک تر از پیام زلال آب برای لبانی تشنه و خشکیده؟! چه نوایی برتر از بشارت «جاء الحق» و «زهق الباطل»؟! قسم به شب پوشیده! که روز خواهد درخشید و بهاری ترین روز هستی ، بر صحیفهی شب تار و طولانی ، مُهر پایان خواهد زد .
قطعه ای شنيدنی با اجرای فرزاد جمشيدی «بوی بهشت می شنوم»
دانلود فایل صوتی با حجم ۸۶۳KB
:: مشاهده منبع ::

خبر از شهادت خویش به اباصلت
اباصلت هروی می گوید:
من در خدمت حضرت رضا علیه السلام بودم. به من فرمود:« ای اباصلت! داخل این قبّه ای که قبر هارون است، برو و از چهار طرف آن کمی خاک بردار و بیاور.»
من رفتم و خاک ها را آوردم.
امام خاکها را بویید و فرمود: «میخواهند مرا پشت سر هارون دفن کنند، ولی در آنجا سنگی ظاهر می شود که اگر همه کلنگهای خراسان را بیاورند، نمی توانند آن را بکَنند.» و این سخن را در مورد بالای سر و پایین پای هارون فرمود.
بعد وقتی خاک پیش روی هارون یعنی طرف قبله هارون را بویید، فرمود:« این خاک، جایگاه قبر من است. ای اباصلت، وقتی قبر من ظاهر شد، رطوبتی پیدا می شود. من دعایی به تو تعلیم می کنم. آن را بخوان. قبر پر از آب می شود. در آن آب ماهی های کوچکی ظاهر می شوند. این نان را که به تو می دهم برای آنها خرد کن. آنها نان را می خورند. سپس ماهی بزرگی ظاهر می شود و تمام آن ماهی های کوچک را می بلعد و بعد غایب می شود. در آن هنگام دست خود را روی آب بگذار و این دعا را که به تو میآموزم بخوان. همهی آبها فرو می روند. همهی این کارها را در حضور مأمون انجام ده.»
سپس فرمود:« ای اباصلت! من فردا نزد این مرد فاجر و تبهکار می روم. وقتی از نزد او خارج شدم، اگر سرم با عبایم پوشانده بودم، دیگر با من حرف نزن و بدان که مرا مسموم کرده است.»
مسموم شدن امام با انگور
فردا صبح، امام در محراب خود به انتظار نشست. بعد از مدتی مأمون غلامش را فرستاد که امام را نزد او ببرد. امام به مجلس مأمون رفت و من هم به دنبالش بودم. در جلوی او طبقی از خرما و انواع میوه بود. خود مأمون خوشه ای از انگور به دست داشت که تعدادی از آن را خورده و مقداری باقی مانده بود.
با دیدن امام، برخاست و او را در آغوش کشید و پیشانی اش را بوسید و کنار خود نشاند. سپس آن خوشه انگور را به امام تعارف کرد و گفت:« من از این انگور بهتر ندیده ام.»
امام فرمود:« چه بسا انگورهای بهشتی بهتر باشد.»
مأمون گفت:« از این انگور میل کنید.»
امام فرمود:« مرا معذور بدار.»
مأمون گفت:« هیچ چاره ای ندارید. مگر می خواهید ما را متهم کنید؟ نه. حتماً بخورید.» سپس خودش خوشه انگور را برداشت و از آن خورد و آن را به دست امام داد.
امام سه دانه خورد و بقیه اش را زمین گذاشت و فوراً برخاست.
مأمون پرسید:« کجا می روید؟»
فرمود:« همان جا که مرا فرستادی.»
سپس عبایش را به سر انداخت و به خانه رفت و به من فرمود:« در را ببند.»
سپس در بستر افتاد.
ادامه مطلب
1- اخلاق مهدوی (29 صفحه)
2- تداوم انقلاب تا تمدن سازي اسلامي (15 صفحه)
3- دكترين مهدويت (24 صفحه)
دانلود با حجم 120KB
رمز فایل : imamzamanaj.blogfa.com


















